درامافون

چندی پیش که مسیر نا مشخصِ پیاده روی من را به نا کجا آبادی کنار اتوبانی کشاند، کلیه هایم بهم فشار آوردند و ناچار به ابطال وضوی سرپایی پشتِ شمشاد ها شدم؛ سرم را چرخاندم و دیدم که پسر و دختری آنطرف تر از شمشاد ها در حال کامش سرپایی هستند! نفسم بند آمد، ابطال وضویم هم، هم! اگر در حال حرف زدن بودم شاید زبانم هم بند می آمد. راستش به حال ـشان غبطه خوردم؛ فکر می کردم من رها کرده ام! مثل گربه به جان هم افتاده بودند و فارغ از دنیا، رها .
من شدیدن معتقدم که ما در حال زندگی در یک خط زمانیِ تقلبی هستیم؛ این اتفاق وقتی می افتد که شخصی در خط زمانیِ درست، به گذشته برگشته و با تغییراتش باعث ایجاد این خط زمانی شده! واقعن این زندگی برایتان عجیب نیست؟! زندگی ای که آدم ها اینقدر بد هستند، هیچ چیز سر جای درستش نیست، جایی که میانِ هر قدمش جای عقلانیت خالی ـست! یا نه؟ کاش می توانستم سرعت نور را بشکنم، اصلن شاید کلید سرعت نیست، سکون است!

  • مهر ارسنج
تو که پیر هستی و دانا
به ز این باش اندکی با ما
خسته از ورق های این تقویم
جام زهر را سر نمی کشی آقا ؟
  • مهر ارسنج
از شبگرد و تمام داستان هایش، یک پیاله مانده بود، اما شیخ؟ تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود!
نا راحتیم، همین.
  • مهر ارسنج

Et puis sont venus des jours de brume...

  • مهر ارسنج
بعد از بازی بنشینی به تماشای فیلم و از پس آن کتاب بخوانی و بعد تر سریال و بعد تر مقاله های نجوم و دست آخر دوباره بازی. خیلی خسته کننده ست. نه؟
در حال بازی Horizon Zero Dawn هستم.
فیلم The Outsider را تماشا کردم، آنقدر که فکرش را بکنید خوشم نیامد، بیشتر تعجب کردم از نتفلیکس، چون همچون فیلمی بعید بود ازش، آل فیلم جدید بازی کرده و می خواهم آن را ببینم. شاید بپرسید کدوم آل؟ مشخصن آل عمران نیست و منظور پاچینو ی جان است. کاش چشمانم خسته نمی شد و می توانستم الآن به تماشای ـش بنشینم.
کتاب "چنین گفت زرتشت" اثر "نیچه" ترجمه "داریوش آشوری" را می خوانم، راستش این پنجمین بار هست که دارم آن را می خوانم و متوجه شدم بار های قبل فقط خوانده بودم! کتاب سنگینی ـست، شاید چند سال بعد باز هم خواندم.
در رابطه با نجوم این تصاویر زیبا از مشتری را نگاه کنید و اینجا را بخوانید!
از لحاظ سریال هم، سریال زیاد می بینم. حوصله ی معرفی ندارم.

موزیک پیشنهادی از پینک فلوید است: ترک Terminal Frost از آلبوم Momentary Lapse Of Reason
  • مهر ارسنج
نباید هم حق کپی رایت رعایت شود، وقتی ما اینجا مراجع تقلید داریم !
  • مهر ارسنج
تنها چیزی که می توانستم درِش ادعا داشته باشم پینگ پنگ بود، تا اینکه امروز یک خانم سالخورده و خمود، بنده را با ابعاد جدیدی از این ورزش روبرو کرد!
  • مهر ارسنج
  • مهر ارسنج
دیشب وقتی زیر سِرُم به هوش آمدم و دیدم مادرم کنارم نشسته و دارد از من عکس می گیرد، متوجه ی خیلی چیز ها شدم.
  • مهر ارسنج
رهسپار خلوت ای؟ جویای راه به خویشتن ای؟ پس دمی بمان و به من گوش فراده. رَمه چنین می گوید: "آنکه می جوید خود چه آسان گم می شود! هرگونه خلوت گزینی خطاست." و تو دیری در میان رمه بوده ای. آوای رمه هنوز در تو طنین افکن است و آنگه که می گویی: "مرا دیگر با شما وجدانی یگانه نیست." در این گفته شکوه و دردی هست. بنگر، این درد هنوز زاده ی همان وجدان یگانه است و واپسین فروغِ آن وجدان هنوز بر محنت ات پرتوافکن است. باری، تو بر سر آنی که در راه محنتِ خویش گام نهی که راهی ـست به خویشتنِ تو؟ پس حق و قدرت خود را برای آن به من نشان ده! آیا قدرتی تازه هستی و حقی تازه؟ جنبشی نخستین؟ چرخی خود چرخ؟ توانی ستارگان را واداشت تا به گردت بگردند؟ وای از آزِ نام جویان و شَر و شورِ جاه طلبان! نشانم ده که نه از آز مندانی نه از جاه طلبان! وَه، چه بسا اندیشه های بزرگ که کارشان جز کار دَم نیست: باد می کنند و تهی تر می سازند.
خود را آزاد می خوانی؟ می خواهم اندیشه ی فرمان روا بر تو را بشنوم، نه این را که از یوغی رها شده ای. آیا چنان کسی هستی که رهایی از یوغی را سزاوار باشد؟ ای بساکس که با دورافکندنِ یوغِ بندگی واپسین زندگیِ خود را دور افکند. آزاد از چه؟ ما را با این چه کار! اما چشمانت باید به روشنی مرا خبر دهند: آزاد برای چه؟ آیا نیک و بدِ خویش را به خود توانی داد و اراده یِ خود را چون قانونی بر فرازِ خویش توانی آویخت؟ قاضیِ خویش توانی بود و کیفر خواهِ قانون خویش؟ هولناک است تنها ماندن با قاضی و کیفر خواهِ قانونِ خویش. حالِ ستاره ای را ماند افکنده در خلأ و دَمِ سرد بی کسی.
ای یکتا، هنوز از بسیاران رنجه ای. هنوز تمامی دلیری و امیدهایت را داری. اما تنهایی روزی تو را به ستوه آورد. روزی غرورت پشت خم کند و دلیری ـت دندان بر هم ساید. روزی فریاد کنی که "من تنهایم!" روزی دیگر بلندی خود را نبینی و پستی خود را فراچشم بینی.روزی بلند پایگی ـت شبح وار تو را به هراس افکند. روزی فریاد کنی که "همه چیز دروغ است!" هستند احساس هایی که در پی کشتنِ گوشه نشین اند و اگر کامروا نشوند خود باید کشته شوند! اما، دست به جنایت توانی زد؟
بدترین دشمنی که با او روبرو توانی شد، همیشه خود تو ای. تو ای که در غار ها و جنگل ها به کمینِ خویش می نشینی. ای تنها، تو به راهی به سوی خویشتنِ خویش رهسپاری و راهت از خویشتن و هفت اهریمن ـت می گذرد! تو خود خویشتن را بدعت گذاری خواهی بود و ساحری و پیشگویی و دیوانه و شکاکی و نامقدسی و ناکسی. سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش. بی خاکستر شدن کی نو توانی شد؟ ای تنها، رهسپار راه عاشقانی. عاشقِ خویشتنی و از این رو خود خویشتن را خوار می داری، چنان که تنها عاشقان خوار می دارند. عاشق از آن رو آفریدن خواهد که خوار می دارد! چه می داند از عشق آن کس که نا گزیر خوار نداشته است آن چه را که دوست می دارد؟
با عشق و آفرینندگی ـت به خلوت رو. و عدالت پس از چندی لنگ لنگان از پیِ تو خواهد آمد. دوست می دارم آن را که می خواهد برتر و فراتر از خویش بیافریند و این سان فنا می شود.
  • مهر ارسنج