درامافون

آخرین مطالب
ایراد از فاصله نیست، این محدودیّتِ سرعت نور است که کار را سخت کرده...
  • مهر ارسنج
دیروز سرم شکست، دکتر گفت باید آن قسمت از را کچل کنیم، گفتم ممنون و بیرون آمدم، یک کپسول چرک خشک کن باز کردم، ریختم روی زخمم و رفتم.
دیشب که خسته و کوفته و جنازه وسط پذیرایی غش کرده بودم کف زمین، مادرم آمد و کنارم نشست، گرمای وجودش آرم بخش بود برایم، آرام نوازشم کرد، با موهایم بازی کرد و پرسید یک سوال بپرسم، راست ـش را می گوئی؟ سری به نشانه ی بلی تکان دادم و مادرم پرسید: موهایت را کجا رفتی فرفری کردی؟
  • مهر ارسنج
خیلی اتفاقی با درامافون پرشین بلاگ روبرو شدم، دیدم مقادیری از نوشته هایم را نگاه داشته است، جا خوردم! و البته جالب بود خواندن خط فکریِ سه/چهار سال قبل خودم، جالب تر اینکه چقدر بهتر می نوشته ام! جالب تر خواننده هایم، کسانی که برایم نظر می گذاشتند.
اما غیر جالب تر این روز هاست و این وبلاگ، نه توضیحی در رابطه با خودم، نه لینک صفحه هائی که می خوانم، نه تماسی با من، نه نظر، که البته این نوشته ها جایی برای نظر دادن ندارد، که شاید در آینده قسمت نظر دهی هم به طور کل حذف شود، نه نگاهی به آینه تا ببینم چه مانده از من! نه دیگر هیچ، همین.

پ.ن|
احساس می کنم در یک سیاه چاله ام، که تا می خواهم بلند شوم، گرانش ـش برایم شیشکی می بندد.
  • مهر ارسنج

تمام شب گذشته را کف کویر رو به آسمان دراز کشیده بودم، به آسمان نگاه می کردم و فارغ از هر آنچه در زمین است.

  • مهر ارسنج
من همیشه تصورم از سکس مرتب این بود که قشنگ لباسارو در بیاریم، تا کنیم، ی گوشه بذاریم، بعد همه چی از قبل برنامه ریزی شده باشه، تو ی محل مشخص، و کلن مرتب دیگه. ولی دکتر نظرش چیز دیگه بود.

پ.ن|
ملت نشستن تصورات مارو خراب کنن.
  • مهر ارسنج
  • مهر ارسنج
راه های برای خالی کردنم یکی یکی تمام شدند، نقاشی، عکاسی، موسیقی، سیگار، الکل، دراگ و باقی. حالا، سر کار، به وقت شام، مترو، کوچه، قهوه خانه، حتا وسط خنده؛ ناگهان گریه ام می گیرد... و من هیچ جوابی برایشان ندارم، گرد و خاک شاید، یا موهایم فر خوردند و به چشمم رفتند!
اما می دانی؟ دارد از چشمانم بیرون می زند! ولی نه مردانه، نه زنانه، نه بچگانه؛ دیوانه طور...
  • ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۴
  • مهر ارسنج
با اینکه با وان پیس و ناروتو و فیلم و سریال و کتاب برای خودم دلیل می تراشم که در خانه بمانم اما حس جدیدی داشتم، هم تحمل آدم ها برایم سخت است، هم ساعات قبل به شدّت از این انزوا رنج بردم! چه تناقض مسخره ای!
  • مهر ارسنج
این هفته روی بدنم زخم هایی بود که هرچه فکر کردم دلیلش را متوجه نشدم! مثلن جای چنگ روی شکم، یا زخم روی مشت. یعنی امکانش هست در خواب شکمم را چنگ بزنم؟ یا با مشت به دیوار بکوبم؟ یا بدتر، اگر در بیداری بوده و من خاطرم نیست چه؟!

پ.ن|
چهار شنبه ها، همان پنج شنبه ها اند و پنج شنبه ها نیز، جمعه. و در حقیقت خود جمعه وجود خارجی ندارد.
  • مهر ارسنج
مهم نیست شش ماه دوم سال چه اتفاقاتی خواهد افتاد، حتا اتفاقتی که در این شش ماه اول افتاد هم، هم. حتا اگر دانشمندان موفق به کشف درمان بیماری ایدز شوند و بیشتر اگر در مریخ با گونه ای از انسان روبرو شوند و یا مثلن جابجایی در جهان های موازی و هر اتفاق دیگری که فکرش را بکنید، باز هم مهم ترین اتفاق امسال برای من آن ماهواره ایست که الآن مادرم در حال تماشایش است!

پ.ن|
اینجا ماهواره حرام بود، تا همین امروز. رسانه ی ملی هم بیشتر اوقات روی شبکه ی قرآن.
  • مهر ارسنج