درامافون

آخرین مطالب
یک نمونه از ویژگی های خوبت رو بگو.
  • مهرداد ارسنجانی
مختار امشب به مصاف تزویر رفت که بد ترین آفت دین است...

در تمام طول تاریخ و جغرافیا هرکه به مصاف تزویر رفت، تنها جان داد.
  • مهرداد ارسنجانی
از گوشه کنار فصل اول سریال West World آمده که: "برای همینه که احساسات ساده رو دوست دارم. می دونی یعنی چی؟ یعنی وقتی آدم در رنج و عذابه بیش از هر زمان دیگه ای واقعیه"

پ.ن|
بعضی شب ها با خودم فکر می کنم این زندگی، نسخه ی بتا ست.
  • مهرداد ارسنجانی
اول ـش روشن بود و در این سکوت تنها نکته ی جالب شکست نور بود. البته سکوت نه به معنای لغوی ـش، وقتی همه ی حرف ها و صدا ها برایت یک نامفهومیِ خاصی دارند و پراکنده به گوشت می رسند، می شود همان سکوت. نمی دانم چند وقت در گیر این شکستِ نورِ جالب بودم که کم کم نوری برای شکستن باقی نماند و رفته رفته عمق این گودال عمیق را طی کردم و رسیدم به جایی! که نمی دانم اسمش چیست و نمی دانم کجاست. تنها همین که متروک، تاریک، سرد، ساکت،؛ و روی تمام در و دیوارش با خط بریل نوشته اند: آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه...............
برقراری ارتباط با مخاطب امکان پذیر نمی باشد.
  • مهرداد ارسنجانی
این اواخر همه سبک موسیقی را می شنوم و خوب هایشان به گمان خودم را جدا می کنم. حالا انتخاب اینکه کدام موزیک از کدام خواننده در چه سبک و در چه سالی؟ برایم سخت شده است، طوری که بعضن شب ها موزیک گوش نمی دهم. حالا که بحث این اواخر شد، این را هم بگویم که تصمیم گرفته ام به عقاید باقی احترام بگذارم. شاید این سوال پیش آید که: " ئه؟! یعنی قبلن نمی ذاشتی؟" که باید عرض کنم احترام اکتسابی ـست نه انتسابی، خیلی وقتها دیگران با اعتقاداتی که مقدس می دادند به باقی توهین کردند که اصلن این ها را بیخیال... دیگر مثل قدیم حوصله ندارم، سرم پایین است، از گوشه راه خودم را می روم، همه ی اعتقادات قابل احترام اند، همیشه حق با باقیست، دلفین ها هم پرواز می کنند.
  • مهرداد ارسنجانی
  • مهرداد ارسنجانی
آدمی برای هر قضیه ای وقت خرج کند در آن پیشرفت خواهد کرد، و این "هر قضیه" دقیقن شمال هر قضیه است، خوب یا بد، درست یا غلط، کار، ورزش، رابطه اجتماعی، عاطفی یا هر چیز. اما اینکه برای چه چیز وقت می گذارد نکته ای حیاتی ـست! چرا که زمان می رود و ؛ می رود. وانگهی روزی آدمی است و خروار خروار قضایایی که وقتشان نیست !
  • مهرداد ارسنجانی
ناریه؛ آتشی در دل دارم که خاموش شود، مُردم...
  • مهرداد ارسنجانی
یک کوله پشتی ای میخواهم بگیرم که بتوانم تخته شاسی A3 درونش بگذارم،پس از زیر رو کردن دیجی کالا موردی را پسند کردیم، لاکن شک دارم که تخته شاسی A3 درونش جا می گیرد یا اما. ابعاد خارجی را 12 × 31 × 43 سانتی‌متر نوشته بودند، در نظر اول قبول است، چراکه کاغذ A3 ابعادش 420 × 297 میلی متر است. اما این ابعاد خارجی ـست و مهم داخلی ـست که 16 لیتر نوشته شده بود! حال اینجا قضیه اندک پیچی برای من می خورد، چرا که باید کمیت را بر حجم بگذارم و لیتر را به سانتی متر مکعب تبدیل کنم، و همانطور که می دانید هر 1 لیتر برابر می شود با 1000 سانتی متر مکعب، و برای تبدیل لیتر به سانتی متر مکعب، عدد مربوطه را بایست در 1000 ضرب کرد. که عدد 16000 به دست می آید. حالا ما اینجا بر می گردیم به اندازه کاغذ A3 که 420 × 297  میلی متر است و مساحت ـش با تبدیل میلی متر به سانتی متر می شود 1247.4 سانتی متر مکعب، اما از طرفی این سوال مطرح است که اندازه ی کاغذ A3 با تخته شاسی ش کمی توفیر دارد که اصلن آقا نمی دانم، جا می شود یا جا نمی شود؟ نصفه شبی مسائل ریاضی راه انداختیم برای خودمان که اصلن حالا فهمیدی چرا سر و کارم با تخته شاسی ـست و از همان اول اعداد و ارقام اذیتم می کرد ؟ !

پ.ن|
برم بخوابم، حالم خوب نیست.
  • مهرداد ارسنجانی
بعد از سی و دو سال، می گفت فاصله ی بینِ بیست تا سی سالگی، مثل چشم بر هم زدن می ماند، چراکه شیرین ترین دوران است و چیز های خوب و شیرین معمولن یکباره تمام می شوند و تو می مانی و طعم شیرینی، پس نباید این روز ها را از دست داد و تمام لذت ش را بایست برد. اما من زود تر به این نتیجه رسیده بودم و همین نتیجه گیری های زود تر از موسم خودش هزار یک بلیه به دنبال دارد که مثلن همش استرس این را داشته باشی که دیر شد! بجمب، یالا... که نشود بعد از سی سال بنشینی و ببینی همه ش را با استرس دویدی و حالا نا نداری رشته ی هیچ کلامی را بگیری که اصلن همین حالا هم همین است، هر شب خودت را مفقودِ کرور کرور فکر کنی و وقتِ نوشتن که باشد؛ بنا را به سکوت می گذاری که چه؟
پیرم در آمد و فهمیدم، راهی که می روم درست است.
اما از خاکی می روم؛ مزه دارد؟ مرض دارم؟ خسته شدم؟
سوال دارم، سوال دارم از خودم. خودمی که هر بار خواستم آشنایی بدهم به هر طریق ما را پیچاند و با هیچ عددی سر سازش با ما را ندارد، بهونه می گیرد که دلم درد می کند. با انگشت اشاره پاییز را نشان می دهم که یکهو می آید. چشمانش را بالای سرش می چرخاند که نوچ، محرم هم یکهو آمد. می گویم ش که تو ببین نارنجی ها را، ببین نارنگی ها را. هنوز حرفم تمام نشده می گوید تو ببین ایستگاه صلواتی ها را، ببین زنجیر زنی ها را. تا می آیم چیزی بگویم، انگشتش را روی دماغش فشار می دهد که: هیـــس! فستیوال راه انداخته اند و انگار در این دو روز همه چیز آزاد باشد. از چند ماه قبل باشگاه می روند که در دسته های عزاداری بدن نمایی کنند، لا به لای زنجیر زنی هم که با خواهران پل های ارتباطی بر قرار می شود. با هفتاد قلم میک آپ و ناخون های مصنوعی در ایستگاه صلواتی برای عزادار ها شربت بریزی که اصلن بحث شئونات و اینها به کنار. قوانین راهنمایی و رانندگی که هیچ، فهم و شعور نریختن زباله روی زمین هم به کنار، اصلن آقا حوصله ی شرح قصه نیست! فقط همین را بگویم که،؛ نه، ناموسن حسین باس خاطره چی کشته شد؟ نه، حضرت عباسی اگر قراره خودتون مقدساتِ خودتون رو به سخره بگیرید که حضرت زینب (س) می گفت کاش نبودم، کربلا در کربلا می ماند و اینها... خب چرا؟
اول کمی نوازشش می کنم که آرام باش، اشکال ندارد، جهان سوم است و بیخیال و اینها، بعد می گویم که به نظرم ملت ما به یک تخلیه ی درست و برنامه ریزی شده نیاز دارند! اگر اینطور باشد، خودشان، خودشان را در هر تقی به توقی خوردن تخلیه نمی کنند و دستی دستی با دستِ خودشان به باور و عقاید و شهر و مملکت شان، گند نمی زنند! بعدشم اینکه، تو چه کار باقی داری؟ تو زندگی ت را بکن! همین الآن که چهار صبح است، یکی برای نماز از خواب بیدار می شود، یکی برای بازیِ نهنگِ آبی، یکی هم مثل تو فقط زیاد فکر می کند.
  • مهرداد ارسنجانی