درامافون

نیت به کوچ کردیم که روز تولد خود را در طبیعت بگذرانیم، پنج شنبه شب راهی مسیر قله ی دارآباد شدیم، لاکن به قله نرفتیم و در حاشیه رودخانه به راه خود ادامه دادیم. ماه کامل طور بود، اما هوا ابری شد و همجا تاریک و من هم هِدلایت نداشتم، پس در تاریکی رفتم و رفتم و رفتم تا جایی که مدنظرم بود را پیدا کنم، اما خب کوه در شب داستانش جداست. محل مد نظر را پیدا نکردم، ساعت هم چهار صبح بود، جایی نزدیک به آب آتشی برافروختم و از شدت خستگی بیهوش شدم.
  • مهرداد ارسنجانی
میدانی؟ تنها ماهیت سوال نیست که باعث سخت شدنش می شود. چند اِلِمان دیگر هم دخیل است. اینکه چه کسی، چه سوالی را در چه شرایطی، جلو چه کسانی بپرسد.
لذا از طرفی، اگر "چه کسی" سوالی پرسید با تمام المان های قید شده، شما می توانید از گزینه های:
الف) آب شوم به زیر زمین بروم.
ب) تبخیر شوم به هوا بروم.
ج) سنگ شوم، مثال اصحاب کهف.
د) تلفن همراه م زنگ بخورد و بحث عوض شود.
استفاده کنید، یا مثل مرد نفسی در سینه بی اندازید و به چشم های "چه کسی" خیره شوید و جواب بدهید.
  • مهرداد ارسنجانی
ابتدای خاموشی بود، همه ی چراغ ها خاموش، جز سوسوی دو چراغِ قرمز و سبزِ کوچکِ وسطِ آسایشگاه. جوراب ها شسته، لب تخت. همه کُرکی پوش، روی تخت هایشان. من شماره ی یک بودم، آن گوشه ی آسایشگاه تخت اول، طبقه ی دوم، کنار پنجره. از لا بلای تخت ها صدای گریه می آمد. یکی می خندید، آن یکی خور و پوف می کرد، قییییژِ باز شدن کمد و صدای برخورد قفل ش به درِ فلزی، یک پِچ پِچ ریزی هم متنِ تمام صدا ها بود؛ با فاصله ی دو تخت از من هم یکی آرام ناله می کرد! که ناگهان افسر شب نعره زنان وارد آسایشگاه شد که به ما بگوید وقتی خاموشی زده می شود باید خوابید! جوری که کسانی که خواب بودند هم از خواب بیدار شدند تا بشنوند که باید همین کار را می کردند! صدای گریه و خنده و همه ی صدا ها، حتا صدای خور و پوف ها قطع شد. با فاصله ی دو تخت از من یکی آرام ناله می کرد. کم کم همه به خواب رفتند و دوباره صدای خور و پوف ها شروع شد، هم تختی ام در طبقه پایین از این پهلو به آن پهلو می شد، تخت تکان می خورد و من هم نا خواسته از این پهلو به آن پهلو می شدم. خوابم نمی برد، مثل بیشتر شب ها. با نور ساعتم کلمه های کتاب را روشن می کردم و سعی می کردم به زور ادامه ی حرف های فالاچی را بخوانم. خسته شدم، کتاب را بستم، روی شکمم گذاشتم و به سقف بلندِ آسایشگاه خیره شدم و گوش هایم را تیز کردم. اول، صدای قدم های آرامِ نگهبانِ آسایشگاه بود. دوم، خور و پف ها. سوم، فهمیدم کسی که گریه می کرد، هنوز هم دارد آرام و بی صدا گریه می کند، اما من گوش هایم را تیز کرده بودم! چهارم، با فاصله ی دو تخت از من یکی آرام ناله می کرد.

پ.ن|من بودم، در آستانه ی یک زندگی گروهی. اوایلِ شهریورِ سال نود و چهار.
پ.ن2|چقدر زود می گذری زمان، کاش دستم به تو رسد.

پیشنهادی| J Bar Blues ، اثری از jim bonney آهنگ ساز و نوازنده ی آمریکایی،در آلبوم موسیقی بازی MafiaIII
  • مهرداد ارسنجانی

یک تفاوت بین من و حضرت امیرالمومنین (ع) هست که ایشون نصف شب به صورت ناشناس برای یتیم‌ها خوراکی می‌بردند، بنده وبلاگ ها را می‌خوانم. چرا که وبلاگ خوانی هم عالمی دارد سوای وبلاگ نویسی! شاید من یکی از انگشت شمار آدم های نیم کره‌ی شرقی زمین باشم که این ساعت می‌نشینم و بی صدا خط فکری کسانی رو دنبال می‌کنم که هیچ ایده ای ازشان ندارم.

پ.ن| یک سوالی هم هست که، چطور امیرالمومنین (ع) به صورت ناشناس برای یتیم ها خوراکی می‌بردند که همه می‌دانند؟ 

پ.ن۲| شاید ناشناس بودن آن زمان ماهیتش فرق داشته است!

  • مهرداد ارسنجانی
امروز صبح سوار تاکسی شدم گفتم: سلام، آقای راننده هم با نگاهی محبت آمیز در جوابم گفتند: سلام، روزت مبارک. پرسیدم مگر امروز چه روزی‌ست؟ گفتند که روز جهانی عکاس. تیز و بُز صفحه‌ی اینستای خود را باز کردم و دیدم بعله... روز، روزِ جهانیِ عکاس هست! همه همدیگر را منشن کرده اند و همه در استوری هایشان به یکدیگر این روز فرخنده را تبریک می‌گفتند و در همین میان ایرانسل مدام پیام تبریک می‌فرستاد و آقای راننده با چراغ و بوق پاسخ تبریک دیگر ماشین ها را می‌داد.

پ.ن| روزتان مبارک.
  • مهرداد ارسنجانی
می دانی چه حسی دارد وقتی دراز کشیده ای وسط ناکجا آبادی که تنها آلودگیِ نوری ـش ماه باشد و آسمان پُر از ستاره و هر چند ثانیه یک بار یک شهاب با سرعت رد شود؟ من می دانم، حس جالبی ست وقتی شهاب سنگ های بزرگ از جَو خارج شوند و زمانِ پودر شدن ـشان به سه ثانیه برسد و از خود رَدِ سبز و قرمز بجا بگذارند. حس جالبی ـست وقتی در سال یک شب آسمان مثل هر شب نیست. و من این یک شب را تحت هیچ شرایطی از دست نمی دهم، هیچ وقت.

از دلِ "میان ستاره ای" جایی که کوپر گفت: ما همیشه خودمون رو با توانایی غلبه بر غیرممکن‌ ها تعریف کردیم. و ما این لحظات رو می شمریم، لحظاتی که جرات می‌کنیم جایی بالاتر رو نشونه بریم، که موانع رو درهم بشکنیم، تا به لایتناهی ستاره‌‌ ها برسیم، تا ناشناخته را به شناخته‌ شده تغییر بدیم.

پ.ن|
نقاشی از من.
  • مهرداد ارسنجانی
در راستای کاری که پیرو مانزونی کرده بود و در پست قبل به آن اشاراتی شد، امروز بنده با چنلی در تلگرام آشنا شدم که دو سال هست هر شب عکس یک چنگال را آپلود می کند، هر شب، همان عکس! دو سال! بعد، چهل و چند هزار تا هم مِمبر دارد بازدید از عکس هایش هم به ملیون می رسد.
خب اینجا باید ترسید! من واقعن می ترسم از جایی که داریم می رویم.
@LovelyFork
  • مهرداد ارسنجانی
رفته بودم به یک گالری در جُردن، خیلی شیک و مجلسی و لوکس طوری و این ها. از کنار تک تک کار ها رد شدم و نگاه کردم، هیچ کدام بیست ثانیه هم من را نگه نداشت که بهش دقت کنم. بیشتر قیمتِ تابلو ها برایم جالب بود! وسطِ بوم با قلمویی بزرگ، رنگی قرمز کشیده بود، قیمت شش ملیون، که سه نسخه از آن به فروش رفته بود.
صاحبِ آثر کنارم آمد، یک خانمِ جوان، یک تیپِ هنری (که بر طبق قاعده می دانید در رابطه با چه تیپی صحبت می کنم) کنار من به همان تابلو نگاه کرد و گفت هر بار که نگاه ـش می کنم همان حس نفرت و خشمی که وقتِ کشیدنش داشتم را به من القاء می کند. ابتدا دقیق نگاهش کردم، گفت سلام، باز هم نگاهش کردم؛ یکم جا خورد، جوابِ سلامش را دادم و گفتم: "پیرو مانزونی1 را می شناسید؟" گفت که تا بحال اسمش را هم نشنیده است. برایش توضیح دادم که او یک هنرمندِ ایتالیایی بوده که در دهه ی شصت میلادی زندگی می کرده و در یکی از گالری هایش یک چیز جدید به نمایش می گذارد که مورد استقبال خیلی ها قرار می گیرد و همه ی آن آثار را می خرند! سپس خاطر نشان کردم که گالری شما و کار های ـتان و موفقیت ـتان در فروش ـشان دقیقن من را یاد آن گالری مانزونی انداخت. فقط فکر می کنم از لحاظ دیدگاه ـتان نسبت به این کار، با مانزونی یکم تفاوت داشته باشید! خیلی کنجکاو بود که مانزونی که بوده و چه کار کرده و دیدگاه ـش چه بوده، برای همین در تلفن همراهش اسم مانزونی را سیو کرد که بعدن در رابطه اش مطالعه کند.

1- پیرو مانزونی هنرمندی ایتالیایی بوده که طی یک حرکت انتقادی به سقوط مفهوم هنر، به صورت کلکسیون در نود عدد کنسرو مدفوع خودش را جا می دهد و آنها را به قیمت طلایی معادل وزن آن کنسرو ها می فروشد! و جالب اینجاست که ملت با کله همه ی کنسرو ها را می خرند!
پ.ن|
میان داخل کنسرو گند زدن و روی بوم، هیچ توفیری نیست!
پ.ن2|
من خودم هنر خوانده ام خیر سرم، که البته چیزی هم از هنر نمی دانم اصلن، ولی خواهشن نگو که این خط قرمز حسِ من بوده، نگو که ناشی از کلی خشم و نفرت و سنگینی و دوری و درد و فیلان است که گوشم از این کرسی شعر ها پر است،؛ کند ذهن، کسی حسش را می فروشد؟ آن هم سه بار ؟! تو سه بار با خشم و درد و کوفت و یرقان آن قلموی بی صاحب را کشیدی وسط بوم؟!
پ.ن3|
دوست داشتم وقتی با پیرو مانزونی خوب آشنا شد و یاد حرف من افتاد، میمیکِ صورتش را می دیدم.
  • مهرداد ارسنجانی
بنده با حالت تضرع از تمام دوستانی که در طبیعت زباله می اندازند خواهش می کنم که این کار رو نکنن.
  • مهرداد ارسنجانی
آدمی در پستو های خود هر چیزی ممکن است داشته باشد که فقط مکان و موقعیت مناسب باعث شکوفاییِ آن ها می شود. که حال می تواند خصلت های خوب باشد یا مقابل ـش. داشتم فکر می کردم که کدام موقعیت بود که از پستویِ وجودم نفرت را بیرون کشیدم، چالش بر انگیز بود که چه اتفاقی افتاد که فهمیدم می توانم متنفر باشم! می توانم سنگ دل باشم، می توانم بی رحم باشم، خونسرد، سرد... و دیدم چقدر زمان و مکان های نامناسب در زندگی ام وجود داشته که ناخواسته از پستویِ وجودم گونیِ خصلت های آنتی جالب را تِخ کرده ام...
دلم باران می خواهد، از گوشه ی پنجره به آسمان نگاه می کنم، خیلی وقت بود این کار را نکرده بودم، یک ستاره همیشه از این گوشه در زاویه ی دید من قرار می گرفت که برایش اسم انتخاب کرده بودم، اما امشب نبود، رفته بود، ستاره ای که سال های نوریِ زیادی از بین رفتن ـش می گذشت و من برای نورش اسمی در نظر گرفته بودم، دیگر آنجا نبود. یادم آمد تنها اتفاقِ خوشحال کننده ی تابستان را، بارشِ شهابی برساوشی که حاصل حرکت زمین از میان ذرات بجا مانده از دنباله دار سوئیفت تاتل است. یادتان نرود که شنبه شب، بیست و یکِ مرداد، به آسمان خیره شوید و از شهاب باران لذت ببرید.
دوباره که به جای خالیِ ستاره ام نگاه کردم،؛ خنده ام گرفت، چون تمامِ جا های خالیِ زندگی ام کنار هم ردیف شدند و من ماندم و ماتمِ اینکه جا های خالی را با کدم گزینه ی مناسب پُر کنم؟ که اصلن گزینه ای هست که بخواهد مناسب باشد؟ که من ماندم و تخته هایی که کم دارم و بالا خانه ای که داده ام اجاره... که بحث از کجا به کجا کشیده شد و دیدی آخر خاتون؟ کار داده ای دستم...

بشنوید، هفتمین ترک از آلبوم Stationary Traveller ، اثری ماندگار از گروه Camel به سال هشتاد و چهارِ میلادی.
Fingertips
عکس از من.

  • مهرداد ارسنجانی