درامافون

الکس: خنده داره که رنگ های دنیای واقعی، تنها زمانی واقعن واقعی بنظر می رسند، که آنها را روی صفحه نمایش می بینید.
نقاشی از من.
  • مهر ارسنج
غروب امشب خیلی اتفاقی با ی دختر آشنا شدم، کلی حرف زدیم،از علایق، عقاید، سلیقه. راه رفتیم، نشستیم، موزیک گوش دادیم، چت کردیم. برگشتنه با اتوبوس برگشتیم، بهم گفت بیا تو قسمت خانم ها! رفتم و کنار هم نشستیم، هندزفری ـش رو داد تا من باهاش موزیک بذارم، منم زی زی تاپ پلی کردم، تا اینکه ی ایستگاه ی خانم سوار شد و من بلند شدم و کنار پنجره ایستادم، هندزفری نمی رسید، گفتم خودت گوش بده، ولی اومد جلو تر نشست تا سیم هندزفری به گوشم برسه. بعدش، بهش گفتم خوش حال شدم و پیاده شدم. بدون ایجاد هیچ پل ارتباطی ای.
  • مهر ارسنج
دیشب بازی ایران رو دیدم، راستش فکر نمی کردم با اون گل به خودی اینقدر خوشحال بشم، بپرم رو هوا، دست بزنم! بعدش پاشم برم بیرون تا 4 صبح برقصم! من؟ فوتبال؟ خوشحالی بعد از گل به خودی؟،؛ رقص؟! دوستام هم باورشون نمی شد، با اینکه نه مست بودم نه هیچ چیز دیگه ای... راستش به ی از خود بی خود شدن نیاز داشتم، که خوشبختانه این اتفاق افتاد، بنظرم همه ی اونایی که دیشب تا صبح بیرون بودن هم بهش نیاز داشتن، و این برد رو فقط بهونه کردن. حالا دنبال بهونه ی بزرگ ترم، برا همین رو برد اسپانیا هم حساب باز کردم. :دی

  • مهر ارسنج
انگشت مَکن!
  • مهر ارسنج

Charles Dickens once wrote:"Life is made of ever so many partings , welded together."

She is one such parting. And while we may lose some,they are never really gone. And they certainly can't be replaced.They'll live on in the memories we shared with them and the lessons they taught us. And it is because of that ,that we can embrace the change.


  • مهر ارسنج
با ی بیل واسادم بالا سر زندگیم و دارم به هرجا که نیاز به زیر و رو شدن داره نگاه می کنم. ولی، بیل زدن سخته! مرد می خواد.
  • مهر ارسنج

Black then white are all I see in my infancy.
Red & yellow then came to be, reaching out to me,
Lets me see.
As below, so above & beyond, I imagine.
Drawn beyond the lines of reason.
Push the envelope. Watch it bend.

Over thinking, over analyzing separates the body from the mind.
Withering my intuition, missing opportunities & I must
Feed my will to feel my moment drawing way outside the lines.

Black then white are all I see in my infancy.
Red and yellow then came to be, reaching out to me,
Lets me see there is so much more &
Beckons me to look through to these infinite possibilities.
As below, so above and beyond, I imagine.
Drawn outside the lines of reason.
Push the envelope. Watch it bend.

Over thinking, over analyzing separates the body from the mind.
Withering my intuition leaving opportunities behind.
Feed my will to feel this moment, urging me to cross the line.
Reaching out to embrace the random.
Reaching out to embrace whatever may come.

I embrace my desire to,
I embrace my desire to,
Feel the rhythm, to feel connected enough to step aside & weep like a widow
To feel inspired, to fathom the power, to witness the beauty,
To bathe in the fountain,
To swing on the spiral,
To swing on the spiral,
To swing on the spiral of our divinity & still be a human.

With my feet upon the ground I move myself between the sounds & open wide to suck it in.
I feel it move across my skin.
I'm reaching up & reaching out.
I'm reaching for the random or what ever will bewilder me.
What ever will bewilder me.
& following our will & wind we may just go where no one's been.
We'll ride the spiral to the end & may just go where no one's been.
Spiral out. Keep going.
Spiral out. Keep going.
Spiral out. Keep going.
Spiral out. Keep going.

Tool - Lateralus

  • مهر ارسنج
می گفت اون موقع که گفتی من به بقیه احترام می ذارم، می خواستم بپرم وسط حرفت و بگم نه! بگم چرت میگی! تو به کسایی که دوستت دارن احترام نمی ذاری! تو کوری، نمی بینی... اون داشت یجورایی غرورش رو می شکست، اما من باز هم نمی دیدم، نمی شنیدم. این خود خواهیِ منه؟ این مغرور بودنِ منه؟ این دیوونه گی منه؟
، شب، شبِ قدر هست، قرآنی بر سر ندارم. بجایش کلی فکر در سر، مقداری الکل در خون و اندکی درد در دل. سرنوشت می نویسند این شب ها؟ چالش امسالم چیست؟ امسال چه کسی را قرار است از دست بدهم؟ منظورم این است که ببین... شب قدرِ، دین؟ باور؟ امید؟ هدف؟ دوست؟ دل خوشی؟ خدا؟ تو؟ من؟... ندارم، یکی یکی را از دست دادم، خسته از این همه از دست دادنم، خسته از این کفِ خالی ام! از کفم رفت... جمع شده م در نداشتن ها؟ خوشی زیر دلم زده؟ حالم خوب نیست؟ افسرده ام؟


نکته| عکس یادآور روزهایی ـست که هیچ غلطی نکردم، جز به زور لبخند زدن.
پیشنهادی|
  • مهر ارسنج
دوستان متاهل را ، یا حالا باقی آدم های متاهل را می بینم که کنار همسر یک دوست دختر هم دارند! برای وقت هایی که با همسرشان به مشکل می خورند. سوال هم پرسیدم در این رابطه ازشان، اما جوابی چون :"هیچ ایده ای از زن داشتن نداری" گرفته ام! اما راستش چرا، یکسری ایده دارم. زن داشتن، همسر داشتن، به اشتراک گذاشتن زندگی با کسی که دوستش داری، دوستت دارد، باید قشنگ باشد. دعوا هم که همیشه بوده! اما خب می دانید؟ همه چیز بد جا افتاده است! اُپن مایند بودن، ذهنِ سالم باز با ذهنِ ساده ی باز توفیر دارد.
  • مهر ارسنج
بنده در سلامت کامل عقل، تمام نماز و روزه های قضا شده ی همه ی مسلمین جهان را به گردن می گیرم.
  • مهر ارسنج