درامافون

حماقتِ آدمی هیچ وقت تمامی ندارد

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۰۳ ق.ظ

سوار تاکسی شدم، راننده خطِ فردوسی-سیاسی بود، بدجور درگیرِ حال و هوای انتخابات، و از اینکه فلانی دزد بود و بهمانی قاتل بود اینها هم دلش پُر... کمی زود تر از زمانِ پیاده شدن کرایه ام را به ایشان دادم، هزار تومان بیشتر حساب کرد. پرسیدم کرایه ها زیاد شدن؟ گفت که "هنوز خیر! اما روغن ماشین و قطعات ـش گرون شدن، آب و برق و ماست و میوه هم، هم..." کمی جلو تر پرسید: شما شغلت چیه؟ _گفتم: سربازم، همین کنار هم رفع زحمت می کنم...
مسیر برگشت هم که ترافیک، شلوغ، دودِ اسفند، چراغ، آدم ها، فشفشه و امثالهم که البته آنگاه که خداوند هندزفری را آفرید، بنده اون وسط داشتم با هارد راک هِد می زدم. اول مثل هر سال به ذهنم آمد که بابا بیخیااال، این همه ترافیک راه می اندازیم برای یک لیوان سنیچ؟ که امام زمان مثلن به دنیا آمد؟ اما بعد یادِ روز هایی افتادم که آنها را عزای عمومی1 نامیدند و بعد دوباره که به این حجم از شادیِ کاذب، آن حجم از لیوان های پلاستیکیِ کفِ اسفالت و آن حجم از ترافیک نگاه کردم، دیدم این به آن در می شود و تا صبح مامورین شهرداری جارو بدست و فردا ادامه ی داستان و این است که نمی شود چیزی گفت، وقتی روالِ کار همین است !

پ.ن|
اگر قدرتش را داشتم، لابلای تاریخ یک جای خالی برای عروسیِ امام زمان در نظر می گرفتم.

پ.ن2|
ملت ما به روز های شاد تر نیاز دارد.

1: عزای عمومی روزیست که کاباره های شهر ما تعطیل، جشن ها و مهمانی ها و حتا دورهمی ها هم تعطیل، همجا سیاه و رسانه ملی فقط صدای گریه پخش می کند.
  • مهرداد ارسنجانی

نظرات  (۱)

علم بهتر است یا ثروت؟ قدرت!
پاسخ:
این بستنی سنتیا که روش سوهانه، اونا هم خیلی خوبه...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی