درامافون

مبدا: چهار راهِ ولی عصر (کنار پارک دانشجو)

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۴ ق.ظ
شب، خیابان، واکینگ دِد:
اتفاقی ولی عصر را تا پارک دانشجو قدم زدیم و بعد از کمی نشستن در پارک، آنطرف نمی دانم چه شد که آتشنشانی آمد و ما هم جمع و جور کردیم برای رفتن، من هم چون دیروقت بود و خلوت، از نرم افزار اِسنَپ استفاده کردم. قبل از سوار شدن چند تن از دوستانِ همجنس گرا یا همجنس پسند یا هر شخص دیگری که هستند، آنطرف تر ایستاده بودند.
داخل ماشین:
راننده یک آقای نزدیک به پنجاهُ سه یا چهار سال اینطور ها، اما سر و هیکل میزون. پیرآهن مردانه، اخمو، جدی. بعد از دو دقیقه خیلی جدی گفت: "من فکر می کردم فقط تو زن ها با کلاس/بی کلاس هست، نمی دانستم تو شما ها هم هست." آن لحظه برای من مثل این بود که انگار شات گان را بگذارند روی صورتـت و با لبخند ماشه را بچکانند. چیزی نگفتم، یک نگاهِ اخم آلود و جدی بهش انداختم، آن هم همان نگاه را پَسَم داد، اما بعد که انگار از چهره ام متوجه شده باشد که به من بَر خورده است، برگشت و گفت: "عذر می خوام، منظور بدی نداشتم... (این وسط من نفسی در سینه انداختم که بگویم خواهش می کنم، سوء تفاهم پیش می آید... که حرفش را ادامه داد...) آخر شب هم هست خسته ای، اذیت نمیشی؟"،"آن لحظه هم مثل این بود که روی آن صورتی که با شات گان متلاشی شد یک پارچ آبِ سرد بریزی.." نفسی که در سینه انداخته بودم را از بینی بیرون دادم و در این فکر بودم که آن نگاهِ اخم آلود و جدی را به فیزک تبدیل کنم و همانجا پشت فرمون بهش ثابت کنم قضیه از چه قرار است، که آخر مرد حسابی فازت چیه؟ این چه سوالیه نصف شبی؟ و اینها که دیدم واقعن حسش نیست...
بی حال گفتم: "از چه نظر؟ از اینکه مردم درک نمی کنند؟ از اینکه مدام مسخره میشم؟ از اینکه همه به چشم ی آدم کثیف بهم نگاه میکنن؟" هیچی نگفت، یکم جا خورد. چند دقیقه سکوت بود و داشم فکر میکردم که خب دیگه بی خیال شد، که پرسید: "حالا پولش که خوبه، اینجایی که داریم میریم طالب زیاد داره، خوب پول میدن" و در این لحظه روی آن صورت لِه شده با شات گان و خیس شده با آب سرد، فبلتر سیگارش را خاموش کرد.
گفتم: مرجع تقلید من رهبریه، ایشان هم فرمودند عمل جراحیِ تغییر جنسیت اگر مستلزم فعل حرام نباشد، مشکل ندارد، کارم که خلاف شرع نبوده، عمل کردم.
اینجا قیافه ی آقای راننده دیدنی بود، یک آن رنگ عوض کرد و یک نگاهِ معمایی سوالی با همان میمیکِ جدی و اخم آلودش به من انداخت، یقه پیرهن و گلوی ـش را صاف کرد و روی صندلی ـش کمی تکان خورد و پرسید: یعنی شما الآن، الآن یعنی شما، شما صدات مردونه ست بعد یعنی،آمممم... شما الآن چی هستید آق، آقا؟
اینجا من یک نگاهِ مرموزانه بهش انداختم و جوابش را ندادم، شیشه پنجره را پایین دادم به بیرون خیره شدم، آقای راننده تا آخر مسیر هیچ صدایی ازش در نیامد. بی صدا کرایه را گرفت و بی صدا همه ی امتیازش را دادم.
خارج از ماشین:
نم نم باران می آمد.

پ.ن|
باید همین الآن می نوشتم، یادم می رفت.
پ.ن2|
من تیپم اکی بود، خیلی ساده، ی پیرهن که چهارتا دکمه بالاش باز بود، ی شلوار و کفش ساده. ی پیرسینگ تو گوشم دارم که امشب هم چیزی توش نبود. نمیدونم واقعن چرا همچین فکری کرد در موردم.
  • مهرداد ارسنجانی

نظرات  (۳)

چی هستید یعنی چی خب:|
ومپایرم مثلا:|
پاسخ:
شب سختی بود... -_-
  • سفره خاتون
  • راننده ها اگر حرف نزنند می میرند :|
    پاسخ:
    حالا می میرندش رو خبر ندارم، ولی حرف میزنند، آره، خیلی حرف می زنند.
    :/
    چرا خب؟؟
    بی خیال هم نمی شده :|
    پاسخ:
    نمیدونم والا :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی