درامافون

کدام گوری ام.ی ؟

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۳ ق.ظ

فلان جا، تعطیلات نوروز، چند ساعت قبل از صبح
سه هفته بشتر نبود که با دوستم، دوست شده بود. با اینکه می دانست هیچ علاقه ای، حتا به صحبت کردن چه رسد به بحث! آن هم چه بحثی؟! می خواست خدا را به من ثابت کند. و من تمام مدت با یک میمیک ثابت به آن نگاه کردم که ما بین حرف هایش گفت برایت یک مثال می آورم: "چرا جاذبه ی زمین به این قوی ای، ستاره های آسمان را روی سر ما نمی اندازد؟!" آنجا آن میمیک ثابت از هم پاشید و برگ هایم ریخت! دیدم حسابی از مرحله دور است و هیچ ایده ای نسبت به الف بای ماجرا ندارد، گفتمش خودشناسی قدم اول عاشق شدن است، بیا اول خودمان را بشنا... حرفم را قطع کرد که خودم را شناخته ام! پَرچ هایم ریخت! پرسیدم چقدر طول کشید؟ جواب آمد یک ماه و خورده ای. پرسیدم این همینی بود که می خواستی؟ خودت هستی؟ گفت اوهوم.
فلان جا، تعطیلات نوروز، چند دقیقه قبل از صبح
او با سی و سه سال سن خود را این طور شناخته بود که از اتاق کنار صدای کامش می آمد، دست کم او شناخته بود، هر طور و هر شکل، و من اما، داشتم فکر می کردم به خودم.ت

  • مهر ارسنج