درامافون

بیست و پنج

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۵۵ ق.ظ
هر روز شش صبح از خواب بیدار می شوم، بی هیچ هدف و انگیزه ای. مسواک می زنم، دوش می گیرم، یک لیوان شیر و کیک می خورم، کفش هایم را واکس می زنم و از خانه بیرون می روم، رو به محل کار. سر و کارم با آزمایشگاه ها و لوازم آزمایشگاهی ـست، همکاران هم کسانی اند که اولین تولد من را به یاد دارند. هر شب به خانه بر می گردم، پیش مادر و خواهر و برادرم، برادری که با لبخند در خانه را به رویم باز می کند و خسته نباشید می گوید، کسی که از اعماق وجودم شبی صد بار بهش می گویم دوستت دارم! و صد بار جواب می گیرم من هم دوستت دارم!
اما احساس خستگی دارم، از این 17 شهریور هایی که می روند و هیچ، تو کجایی؟ دارم کیلومتر می اندازم ها! نمی آیی؟
  • مهر ارسنج

نظرات  (۷)

تمام نرسیدن ها به خاطر اینه که منتظری تا یه نفری بیاد و یا یه اتفاقی بیفته! جز اینه که 70 سالگی به همین روزای بی خود حسرت میخوریم!؟
پاسخ:
اونجور که بنظر میاد نیست، من منتظر کسی هستم که می دونم نمیاد. اگر اونقدر عمر کنم هم امکانش هست بازم منتظر باشم.
*منتظریم
الهی که زودی بیاد و بمونه
پاسخ:
ممنون :)
بیست و پنج سالگیت مبارک مرد.
قوی بمون.
پاسخ:
ممنون ناشناس :)
می مونم.
منتظر کسی باشی که می‌دونی نمیاد.
یا تلاش کنی برای چیزی که می‌دونی نمی‌شه.
جفتش به نفس عمیق نیاز داره.

25 سالگیتون هم مبارک. لب‌خند
پاسخ:
آری، آدمیزاد طومار طولانی انتظار است...

ممنونم :)
  • جولیک ‌‌‌‌‌
  • تولدت بود؟!
    تولدت مبارک!

    چقد عرشیاتون زود بزرگ شد. من هنوز فکر می کردم قد پرتقاله و براش سافت کیتی میخونی بخوابه:|
    پاسخ:
    اوهوم، مرسی *_*

    آره واقعن، داره زود بزرگ میشه...
    هنوزم سافت کیتی میخونم براش آروم میشه :دی
    هر روز شیش صبح بلند میشی و از نقاشی دورتر؟
    .
    .
    پاسخ:
    دست رو دلم گذاشتی که -_-