درامافون

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۴ ب.ظ
می گفت تو باید به روانکاوی بروی، آنجا یاد می گیری که اگر حتا مادرت ناراحتت کرد، تو می توانی آن را ترک کنی! (من با آن همه رفتن و نماندن و نبودن، ناراحت ـش کرده بودم). گفتم ـش نوچ! به روانکاوی نمی روم که همانطور که من را از تو گرفتند، او را از من بگیرند! آن همه درس روانشناسی خوانده بود که بیاید به من بگوید : تو درمان نمی شوی! اما به عقیده ی خودم، همینکه دردم را بشناسم خودش درمان است.
و اما تو، توئی که جا خوش کرده ای در ضمیر ناخودآگاه من، اما نه خوابی، نه یادی، نه هرچه سعی کردم صدایت را به یاد آرم، نه عکسی، نه هیچ چیز! نکند تو نباشی؟ یا بدتر، تو هیچ وقت نبوده باشی! اینکه تو دوست خیالی ام بوده ای! نکند دیوانه باشم و تو ساخته ی ذهنم...؟ اما بعید است، چراکه هر نخ این کلاف سر در گم زندگی را دنبال می کنم می رسم به: خ الف ت واو نون.
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند...
  • مهر ارسنج