درامافون

راه آفریننده

پنجشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۹ ب.ظ
رهسپار خلوت ای؟ جویای راه به خویشتن ای؟ پس دمی بمان و به من گوش فراده. رَمه چنین می گوید: "آنکه می جوید خود چه آسان گم می شود! هرگونه خلوت گزینی خطاست." و تو دیری در میان رمه بوده ای. آوای رمه هنوز در تو طنین افکن است و آنگه که می گویی: "مرا دیگر با شما وجدانی یگانه نیست." در این گفته شکوه و دردی هست. بنگر، این درد هنوز زاده ی همان وجدان یگانه است و واپسین فروغِ آن وجدان هنوز بر محنت ات پرتوافکن است. باری، تو بر سر آنی که در راه محنتِ خویش گام نهی که راهی ـست به خویشتنِ تو؟ پس حق و قدرت خود را برای آن به من نشان ده! آیا قدرتی تازه هستی و حقی تازه؟ جنبشی نخستین؟ چرخی خود چرخ؟ توانی ستارگان را واداشت تا به گردت بگردند؟ وای از آزِ نام جویان و شَر و شورِ جاه طلبان! نشانم ده که نه از آز مندانی نه از جاه طلبان! وَه، چه بسا اندیشه های بزرگ که کارشان جز کار دَم نیست: باد می کنند و تهی تر می سازند.
خود را آزاد می خوانی؟ می خواهم اندیشه ی فرمان روا بر تو را بشنوم، نه این را که از یوغی رها شده ای. آیا چنان کسی هستی که رهایی از یوغی را سزاوار باشد؟ ای بساکس که با دورافکندنِ یوغِ بندگی واپسین زندگیِ خود را دور افکند. آزاد از چه؟ ما را با این چه کار! اما چشمانت باید به روشنی مرا خبر دهند: آزاد برای چه؟ آیا نیک و بدِ خویش را به خود توانی داد و اراده یِ خود را چون قانونی بر فرازِ خویش توانی آویخت؟ قاضیِ خویش توانی بود و کیفر خواهِ قانون خویش؟ هولناک است تنها ماندن با قاضی و کیفر خواهِ قانونِ خویش. حالِ ستاره ای را ماند افکنده در خلأ و دَمِ سرد بی کسی.
ای یکتا، هنوز از بسیاران رنجه ای. هنوز تمامی دلیری و امیدهایت را داری. اما تنهایی روزی تو را به ستوه آورد. روزی غرورت پشت خم کند و دلیری ـت دندان بر هم ساید. روزی فریاد کنی که "من تنهایم!" روزی دیگر بلندی خود را نبینی و پستی خود را فراچشم بینی.روزی بلند پایگی ـت شبح وار تو را به هراس افکند. روزی فریاد کنی که "همه چیز دروغ است!" هستند احساس هایی که در پی کشتنِ گوشه نشین اند و اگر کامروا نشوند خود باید کشته شوند! اما، دست به جنایت توانی زد؟
بدترین دشمنی که با او روبرو توانی شد، همیشه خود تو ای. تو ای که در غار ها و جنگل ها به کمینِ خویش می نشینی. ای تنها، تو به راهی به سوی خویشتنِ خویش رهسپاری و راهت از خویشتن و هفت اهریمن ـت می گذرد! تو خود خویشتن را بدعت گذاری خواهی بود و ساحری و پیشگویی و دیوانه و شکاکی و نامقدسی و ناکسی. سوختن در آتش خویشتن را خواهان باش. بی خاکستر شدن کی نو توانی شد؟ ای تنها، رهسپار راه عاشقانی. عاشقِ خویشتنی و از این رو خود خویشتن را خوار می داری، چنان که تنها عاشقان خوار می دارند. عاشق از آن رو آفریدن خواهد که خوار می دارد! چه می داند از عشق آن کس که نا گزیر خوار نداشته است آن چه را که دوست می دارد؟
با عشق و آفرینندگی ـت به خلوت رو. و عدالت پس از چندی لنگ لنگان از پیِ تو خواهد آمد. دوست می دارم آن را که می خواهد برتر و فراتر از خویش بیافریند و این سان فنا می شود.
  • ۹۷/۰۹/۰۱
  • مهر ارسنج