درامافون

آخرین مطالب

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک تفاوت بین من و حضرت امیرالمومنین (ع) هست که ایشون نصف شب به صورت ناشناس برای یتیم‌ها خوراکی می‌بردند، بنده وبلاگ ها را می‌خوانم. چرا که وبلاگ خوانی هم عالمی دارد سوای وبلاگ نویسی! شاید من یکی از انگشت شمار آدم های نیم کره‌ی شرقی زمین باشم که این ساعت می‌نشینم و بی صدا خط فکری کسانی رو دنبال می‌کنم که هیچ ایده ای ازشان ندارم.

پ.ن| یک سوالی هم هست که، چطور امیرالمومنین (ع) به صورت ناشناس برای یتیم ها خوراکی می‌بردند که همه می‌دانند؟ 

پ.ن۲| شاید ناشناس بودن آن زمان ماهیتش فرق داشته است!

  • مهر ارسنج
امروز صبح سوار تاکسی شدم گفتم: سلام، آقای راننده هم با نگاهی محبت آمیز در جوابم گفتند: سلام، روزت مبارک. پرسیدم مگر امروز چه روزی‌ست؟ گفتند که روز جهانی عکاس. تیز و بُز صفحه‌ی اینستای خود را باز کردم و دیدم بعله... روز، روزِ جهانیِ عکاس هست! همه همدیگر را منشن کرده اند و همه در استوری هایشان به یکدیگر این روز فرخنده را تبریک می‌گفتند و در همین میان ایرانسل مدام پیام تبریک می‌فرستاد و آقای راننده با چراغ و بوق پاسخ تبریک دیگر ماشین ها را می‌داد.

پ.ن| روزتان مبارک.
  • مهر ارسنج
می دانی چه حسی دارد وقتی دراز کشیده ای وسط ناکجا آبادی که تنها آلودگیِ نوری ـش ماه باشد و آسمان پُر از ستاره و هر چند ثانیه یک بار یک شهاب با سرعت رد شود؟ من می دانم، حس جالبی ست وقتی شهاب سنگ های بزرگ از جَو خارج شوند و زمانِ پودر شدن ـشان به سه ثانیه برسد و از خود رَدِ سبز و قرمز بجا بگذارند. حس جالبی ـست وقتی در سال یک شب آسمان مثل هر شب نیست. و من این یک شب را تحت هیچ شرایطی از دست نمی دهم، هیچ وقت.

از دلِ "میان ستاره ای" جایی که کوپر گفت: ما همیشه خودمون رو با توانایی غلبه بر غیرممکن‌ ها تعریف کردیم. و ما این لحظات رو می شمریم، لحظاتی که جرات می‌کنیم جایی بالاتر رو نشونه بریم، که موانع رو درهم بشکنیم، تا به لایتناهی ستاره‌‌ ها برسیم، تا ناشناخته را به شناخته‌ شده تغییر بدیم.

پ.ن|
نقاشی از من.
  • مهر ارسنج
در راستای کاری که پیرو مانزونی کرده بود و در پست قبل به آن اشاراتی شد، امروز بنده با چنلی در تلگرام آشنا شدم که دو سال هست هر شب عکس یک چنگال را آپلود می کند، هر شب، همان عکس! دو سال! بعد، چهل و چند هزار تا هم مِمبر دارد بازدید از عکس هایش هم به ملیون می رسد.
خب اینجا باید ترسید! من واقعن می ترسم از جایی که داریم می رویم.
@LovelyFork
  • مهر ارسنج
رفته بودم به یک گالری در جُردن، خیلی شیک و مجلسی و لوکس طوری و این ها. از کنار تک تک کار ها رد شدم و نگاه کردم، هیچ کدام بیست ثانیه هم من را نگه نداشت که بهش دقت کنم. بیشتر قیمتِ تابلو ها برایم جالب بود! وسطِ بوم با قلمویی بزرگ، رنگی قرمز کشیده بود، قیمت شش ملیون، که سه نسخه از آن به فروش رفته بود.
صاحبِ آثر کنارم آمد، یک خانمِ جوان، یک تیپِ هنری (که بر طبق قاعده می دانید در رابطه با چه تیپی صحبت می کنم) کنار من به همان تابلو نگاه کرد و گفت هر بار که نگاه ـش می کنم همان حس نفرت و خشمی که وقتِ کشیدنش داشتم را به من القاء می کند. ابتدا دقیق نگاهش کردم، گفت سلام، باز هم نگاهش کردم؛ یکم جا خورد، جوابِ سلامش را دادم و گفتم: "پیرو مانزونی1 را می شناسید؟" گفت که تا بحال اسمش را هم نشنیده است. برایش توضیح دادم که او یک هنرمندِ ایتالیایی بوده که در دهه ی شصت میلادی زندگی می کرده و در یکی از گالری هایش یک چیز جدید به نمایش می گذارد که مورد استقبال خیلی ها قرار می گیرد و همه ی آن آثار را می خرند! سپس خاطر نشان کردم که گالری شما و کار های ـتان و موفقیت ـتان در فروش ـشان دقیقن من را یاد آن گالری مانزونی انداخت. فقط فکر می کنم از لحاظ دیدگاه ـتان نسبت به این کار، با مانزونی یکم تفاوت داشته باشید! خیلی کنجکاو بود که مانزونی که بوده و چه کار کرده و دیدگاه ـش چه بوده، برای همین در تلفن همراهش اسم مانزونی را سیو کرد که بعدن در رابطه اش مطالعه کند.

1- پیرو مانزونی هنرمندی ایتالیایی بوده که طی یک حرکت انتقادی به سقوط مفهوم هنر، به صورت کلکسیون در نود عدد کنسرو مدفوع خودش را جا می دهد و آنها را به قیمت طلایی معادل وزن آن کنسرو ها می فروشد! و جالب اینجاست که ملت با کله همه ی کنسرو ها را می خرند!
پ.ن|
میان داخل کنسرو گند زدن و روی بوم، هیچ توفیری نیست!
پ.ن2|
من خودم هنر خوانده ام خیر سرم، که البته چیزی هم از هنر نمی دانم اصلن، ولی خواهشن نگو که این خط قرمز حسِ من بوده، نگو که ناشی از کلی خشم و نفرت و سنگینی و دوری و درد و فیلان است که گوشم از این کرسی شعر ها پر است،؛ کند ذهن، کسی حسش را می فروشد؟ آن هم سه بار ؟! تو سه بار با خشم و درد و کوفت و یرقان آن قلموی بی صاحب را کشیدی وسط بوم؟!
پ.ن3|
دوست داشتم وقتی با پیرو مانزونی خوب آشنا شد و یاد حرف من افتاد، میمیکِ صورتش را می دیدم.
  • مهر ارسنج
بنده با حالت تضرع از تمام دوستانی که در طبیعت زباله می اندازند خواهش می کنم که این کار رو نکنن.
  • مهر ارسنج
آدمی در پستو های خود هر چیزی ممکن است داشته باشد که فقط مکان و موقعیت مناسب باعث شکوفاییِ آن ها می شود. که حال می تواند خصلت های خوب باشد یا مقابل ـش. داشتم فکر می کردم که کدام موقعیت بود که از پستویِ وجودم نفرت را بیرون کشیدم، چالش بر انگیز بود که چه اتفاقی افتاد که فهمیدم می توانم متنفر باشم! می توانم سنگ دل باشم، می توانم بی رحم باشم، خونسرد، سرد... و دیدم چقدر زمان و مکان های نامناسب در زندگی ام وجود داشته که ناخواسته از پستویِ وجودم گونیِ خصلت های آنتی جالب را تِخ کرده ام...
دلم باران می خواهد، از گوشه ی پنجره به آسمان نگاه می کنم، خیلی وقت بود این کار را نکرده بودم، یک ستاره همیشه از این گوشه در زاویه ی دید من قرار می گرفت که برایش اسم انتخاب کرده بودم، اما امشب نبود، رفته بود، ستاره ای که سال های نوریِ زیادی از بین رفتن ـش می گذشت و من برای نورش اسمی در نظر گرفته بودم، دیگر آنجا نبود. یادم آمد تنها اتفاقِ خوشحال کننده ی تابستان را، بارشِ شهابی برساوشی که حاصل حرکت زمین از میان ذرات بجا مانده از دنباله دار سوئیفت تاتل است. یادتان نرود که شنبه شب، بیست و یکِ مرداد، به آسمان خیره شوید و از شهاب باران لذت ببرید.
دوباره که به جای خالیِ ستاره ام نگاه کردم،؛ خنده ام گرفت، چون تمامِ جا های خالیِ زندگی ام کنار هم ردیف شدند و من ماندم و ماتمِ اینکه جا های خالی را با کدم گزینه ی مناسب پُر کنم؟ که اصلن گزینه ای هست که بخواهد مناسب باشد؟ که من ماندم و تخته هایی که کم دارم و بالا خانه ای که داده ام اجاره... که بحث از کجا به کجا کشیده شد و دیدی آخر خاتون؟ کار داده ای دستم...

بشنوید، هفتمین ترک از آلبوم Stationary Traveller ، اثری ماندگار از گروه Camel به سال هشتاد و چهارِ میلادی.
Fingertips
عکس از من.

  • مهر ارسنج

گاهی اتفاقات و داستان ها در زندگیِ واقعی و قابل لمس، دقیقن مثل محتلم شدن در خواب است، خوب و شیرین و و و، اما فردایِ قضیه... میدانی؟! و قسمت تلخ ـش اینجاست که دستِ تو نیست، دقیقن مثل خواب، در این سیر زمانی باری اتفاق می افتد و دفعه ای ناپدید می شود! انگار که سیستم اینطور باشد، که هر چند یک بار تمامِ احساساتِ صادقت را اشباع کاذب کنی، و یک روز که احتمالن وسط های پاییز است، کنار میزنی و تار به تار نگاه می کنی، می بینی که دیگر هیچ کدام از حس هایت با تو صادق نیستند و توئی و یک راهِ دراز و چیز هایی که قابل باز یافت نیست !

نقاشی از من.

  • مهر ارسنج
بخش اول، اداره کلِ نظارت و ارزیابی تجهیزات و ملزومات پزشکی، طبقه اول، قسمت مهندسی و نگه داری.
رفتم داخل دیدم یک پیشخوان هست که آنطرفش هیچکس نیست، این طرف چند عدد صندلی و روی پیشخوان دو تلفن و یک برگ آ چهار که شماره های داخلی رویشان نوشته شده و مراجعه کننده باید از آنجا داخلی مورد نظر را شماره گیری کند و با مسئول بخش مربوطه صحبت کند! داخلی مورد نظر را گرفتم، صدای تلفن از پشتِ درِ بسته ای که پشتِ پیشخوان بود می آمد، بعد از کلی بوق خوردن، بالآخره جواب دادند. پرسیدم برای ثبت شرکت در سامنه اداره باید چه کار کرد؟ گفتند از طریق سایت، گفتم سایت شما باز نمی شود! گفتند در حال جابجایی سرور هستند و، همین!
بخش دوم، سایتِ اداره کلِ نظارت و ارزیابی تجهیزات و ملزومات پزشکی.
هر کاری کردم با نام و کلمه ی عبوری که این اداره سال نود به ما داده بود نتوانستم وارد حساب کاربریِ شرکت بشوم. با بخش فناوریِ اطلاعاتِ اداره تماس گرفتم، هیچکس جواب نداد، دوباره تماس گرفتم، باز هم کسی جواب نداد. ناچار باز هم به اداره رفتم؛ در قسمت آی تیِ اداره یک خانمِ جوانِ خسته و بی حوصله به بنده گفتند که باید از شرکت خودمان به اداره نامه ای بزنیم مبنی بر اینکه نام کاربری و کلمه ی عبور جدید لازم داریم و این صحبت ها...
بخش سوم، من، نامه، اداره کلِ نظارت و ارزیابی تجهیزات و ملزومات پزشکی.
نیم ساعت منتظر بودم تا مسئول دبیر خانه تشریف فرما شوند تا نامه ی فدایت شوم را تقدیم ـشان کنم. سپس به بخش آی تی رفتم، همان خانمِ جوانِ خسته و بی حوصله، بعد از گرفتنِ شماره نامه از من و خواندن نامه گفتند: (برو اون پشت بشین) دقیقن همین، نه چند لحظه صبر کنید، نه تشریف داشته باشید، نه بفرمایید بنشینید! "برو اون پشت بشین" من هم دقیقن همین کار را کردم، رفتم آن پشت نشستم تا بعد از چند دقیقه کنار همان کاغذی که شماره نامه را روی ـش برایشان نوشته بودم، نام و کلمه ی عبور جدید را آوردند و گفت: ( بیا ). رمز و کلمه ی عبور را به کار گرفتیم و وارد سامانه شدیم اما در قسمتِ ثبت اطلاعات شرکت در برخی از فیلد ها امکان تایپ کردن نبود... هرچه تماس گرفتم با بخش آی تی، هیچکس جواب نداد...
بخش چهار، کارد، استخوان، اداره کلِ نظارت و ارزیابی تجهیزات و ملزومات پزشکی.
وارد دفتر فناوری اطلاعات شدم، تلفن همراهم را در آوردم و همان شماره ای که کسی جواب نداد را دوباره گرفتم. تلفنی که کنارِ دستِ خانم جوان بود به صدا در آمد. او حتا نیم نگاهی هم به تلفن نکرد و تنها بی حوصله به مانیتور خیره بود و با نفرت گاهی روی کلیک های ماوس می کوفت. نزدیک میزش رفتم و مشکلی که در سایت داشتم را با ایشان در میان گذاشتم. بی حصوله و خسته بی آنکه به من نگاه کند گفتند که باید از مرور گر اکسپلورر برای این کار استفاده کرد و جای فیلد ها را با تَب باید عوض کرد! گفتم همین؟ گفتند آره. پرسیدم من تماس گرفتم، ولی دوستان جواب ندادن، نگاهِ خسته ـش را از مانیتور کند و به من نگاه کرد، گفت واقعن وقت نداریم !

پ.ن|
چرا من باید تا آن اداره ی محترم بروم، و باز هم با تلفن، داخلیِ مورد نظرم را بگیرم و تلفنی صحبت کنم !؟ اگر بنا به تلفن است، چرا از شرکت یا تلفن همراه تماس می گیرم کسی جوابی نمی دهد؟ چرا وقت خلق الله برای اینها مهم نیست؟
پ.ن2|
صبح ها شرکت و اداره کلِ نظارت و ارزیابی تجهیزات و ملزومات پزشکی، بعد از ظهر ها در به در دنبال مغازه.
پ.ن3|
من با واو به واوِ این سیستم مشکل دارم، و این من رو اذیت می کنه. و اذیت شدن اصلن جالب نیست.
  • مهر ارسنج