درامافون

گذشته ها نگذشته

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۱۹ ب.ظ
خبر فوت پدر قدیمی ترین رفیقم را شنیدم، آخر های مجلس ختم به مسجد رفتم، اما داخل نه.وقتی دیدمش بهم گفت: دیدن این شکلی تو، از فوت پدرم ناراحت کننده تر بود! ستوان دوم پاسدار شده بود، گفت برویم فلانی و فلانی و فلانی هم ببینیم، آن یکی ارتشی ـست، آن یکی آخوند، امام جمعه فلان مسجد... بهم گفت خوب خودت را گم کردی! بهم گفت عدای رفیق ها را در می آورم! بهم گفت تازه به دوران رسیده!
من اما مثل همیشه، سکوت کردم و جوری جلوه دادم که حق با توست. حق هم داشت، خوب خودم را گم کردم، خوب.

مهم نیست به کدام سو فرار کنی، وقتی که گذشته تمام میانبر های این سیر زمانی را بلد است و از نا کجا آباد سر راهت قرار می گیرد!
  • مهر ارسنج

نظرات  (۴)

شاید از شما می‌ترسید... ؟
پاسخ:
ترس ندارم من.
دوستتون رو می‌گم. یه نظریه‌ای هست که اینو می‌گه و من حال شرحش رو ندارم..
پاسخ:
آها..
مگه چه شکلی شدی

یه موفرفری پریشان ،ک اینهمه غرولند نداره :دی
پاسخ:
توقع داشت منم تو نظام می بودم، یا آخوندی چیزی.
ولی آخوند با مزه ای میشدیا دی
پاسخ:
واای فکرش رو بکن :))