درامافون

آخرین مطالب

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

نیت به کوچ کردیم که روز تولد خود را در طبیعت بگذرانیم، پنج شنبه شب راهی مسیر قله ی دارآباد شدیم، لاکن به قله نرفتیم و در حاشیه رودخانه به راه خود ادامه دادیم. ماه کامل طور بود، اما هوا ابری شد و همجا تاریک و من هم هِدلایت نداشتم، پس در تاریکی رفتم و رفتم و رفتم تا جایی که مدنظرم بود را پیدا کنم، اما خب کوه در شب داستانش جداست. محل مد نظر را پیدا نکردم، ساعت هم چهار صبح بود، جایی نزدیک به آب آتشی برافروختم و از شدت خستگی بیهوش شدم.
  • مهر ارسنج
میدانی؟ تنها ماهیت سوال نیست که باعث سخت شدنش می شود. چند اِلِمان دیگر هم دخیل است. اینکه چه کسی، چه سوالی را در چه شرایطی، جلو چه کسانی بپرسد.
لذا از طرفی، اگر "چه کسی" سوالی پرسید با تمام المان های قید شده، شما می توانید از گزینه های:
الف) آب شوم به زیر زمین بروم.
ب) تبخیر شوم به هوا بروم.
ج) سنگ شوم، مثال اصحاب کهف.
د) تلفن همراه م زنگ بخورد و بحث عوض شود.
استفاده کنید، یا مثل مرد نفسی در سینه بی اندازید و به چشم های "چه کسی" خیره شوید و جواب بدهید.
  • مهر ارسنج
ابتدای خاموشی بود، همه ی چراغ ها خاموش، جز سوسوی دو چراغِ قرمز و سبزِ کوچکِ وسطِ آسایشگاه. جوراب ها شسته، لب تخت. همه کُرکی پوش، روی تخت هایشان. من شماره ی یک بودم، آن گوشه ی آسایشگاه تخت اول، طبقه ی دوم، کنار پنجره. از لا بلای تخت ها صدای گریه می آمد. یکی می خندید، آن یکی خور و پوف می کرد، قییییژِ باز شدن کمد و صدای برخورد قفل ش به درِ فلزی، یک پِچ پِچ ریزی هم متنِ تمام صدا ها بود؛ با فاصله ی دو تخت از من هم یکی آرام ناله می کرد! که ناگهان افسر شب نعره زنان وارد آسایشگاه شد که به ما بگوید وقتی خاموشی زده می شود باید خوابید! جوری که کسانی که خواب بودند هم از خواب بیدار شدند تا بشنوند که باید همین کار را می کردند! صدای گریه و خنده و همه ی صدا ها، حتا صدای خور و پوف ها قطع شد. با فاصله ی دو تخت از من یکی آرام ناله می کرد. کم کم همه به خواب رفتند و دوباره صدای خور و پوف ها شروع شد، هم تختی ام در طبقه پایین از این پهلو به آن پهلو می شد، تخت تکان می خورد و من هم نا خواسته از این پهلو به آن پهلو می شدم. خوابم نمی برد، مثل بیشتر شب ها. با نور ساعتم کلمه های کتاب را روشن می کردم و سعی می کردم به زور ادامه ی حرف های فالاچی را بخوانم. خسته شدم، کتاب را بستم، روی شکمم گذاشتم و به سقف بلندِ آسایشگاه خیره شدم و گوش هایم را تیز کردم. اول، صدای قدم های آرامِ نگهبانِ آسایشگاه بود. دوم، خور و پف ها. سوم، فهمیدم کسی که گریه می کرد، هنوز هم دارد آرام و بی صدا گریه می کند، اما من گوش هایم را تیز کرده بودم! چهارم، با فاصله ی دو تخت از من یکی آرام ناله می کرد.

پ.ن|من بودم، در آستانه ی یک زندگی گروهی. اوایلِ شهریورِ سال نود و چهار.
پ.ن2|چقدر زود می گذری زمان، کاش دستم به تو رسد.

پیشنهادی| J Bar Blues ، اثری از jim bonney آهنگ ساز و نوازنده ی آمریکایی،در آلبوم موسیقی بازی MafiaIII
  • مهر ارسنج