درامافون

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

سال ها بعد؛ رویِ نیمکتِ رنگ و رو رفته ای زیر درخت بیدی با یک ستِ آبی نشسته ام، مو هایم کوتاهِ کوتاه و یکی در میان سفید. سیگار پیچ روی پاهایم و با دستانی لرزان توتون را رول میکنم؛ با یک دمپاییِ سفیدِ جلو باز سلانه سلانه از کنارِ دیوارِ حیاطِ آسایشگاه حاشیه را قدم میزنم، سیگار می کشم، به تک تکِ آجر ها فحش می دهم...
هزاران سال بعد؛ صده ای که درش هستیم را احمقانه ترین، خنده دار ترین و عبرت آمیز ترین صده می دانند.
  • مهر ارسنج
کی بود میگفت آدم ها یکجای مسیر به یک دو راهی می رسند، یا باید دزد شوند، یا پلیس. من آن دو راهی را مستقیم آمدم تا رسیدم به یک دو راهی دیگر که یک راهش به رفتن، یک راهش به ماندن ختم می شود. دو سال زندگی م را وقف نظام کردم، و از وقتی دفترچه ام را پست کردم، مسیر رفتن در ذهنم بود. اما دو سال خیلی زیاد بود، خیلی زیاد برای اتفاقاتِ مختلف، زمانِ زیادی بود برای این روزگار که هر دقیقه اش می تواند عجیب تر و پیچیده تر از قبل باشد، برای این همه زیر و رو شدنِ زندگی ای که حالا برای رفتن باید چشمم را به روی همه چیز و همه کس ببندم، سنگ باشم و برای ماندن باید کنار بیایم. کنار بیایم با کلِ این نظام، با انتخابات ش، با اشتباهات ش، با خط فکری شان، و این کنار آمدن ها متمرکز می شود تا خانواده و دوستان و آشنایانم.
حالا، کنار آمدن با این حجم از کنار آمدگی ها یا سنگ بودن؟

پ.ن|
استارتِ کافه را زده ام، و این یعنی چه انتخابی کرده ام بعد از این همه وقت و این همه برنامه ریزی.
  • مهر ارسنج
بنظرم چند سال قبل، وقتی داشتم از دانشگاه به خونه بر می گشتم، یک جای مسیر از یک بُعدِ زمانی و مکانی عبور کردم.
این نظریه توجیهِ خیلی اتفاقت بعد از اون چند سال قبل هست، دوست ندارم جور دیگه فکر کنم.
دستِ من نبود که، ی بُعد بود، منم ندیدمش، ازش عبور کردم.
به همین راحتی می شود با مشکلات کنار آمد.
  • مهر ارسنج

سوار تاکسی شدم، راننده خطِ فردوسی-سیاسی بود، بدجور درگیرِ حال و هوای انتخابات، و از اینکه فلانی دزد بود و بهمانی قاتل بود اینها هم دلش پُر... کمی زود تر از زمانِ پیاده شدن کرایه ام را به ایشان دادم، هزار تومان بیشتر حساب کرد. پرسیدم کرایه ها زیاد شدن؟ گفت که "هنوز خیر! اما روغن ماشین و قطعات ـش گرون شدن، آب و برق و ماست و میوه هم، هم..." کمی جلو تر پرسید: شما شغلت چیه؟ _گفتم: سربازم، همین کنار هم رفع زحمت می کنم...
مسیر برگشت هم که ترافیک، شلوغ، دودِ اسفند، چراغ، آدم ها، فشفشه و امثالهم که البته آنگاه که خداوند هندزفری را آفرید، بنده اون وسط داشتم با هارد راک هِد می زدم. اول مثل هر سال به ذهنم آمد که بابا بیخیااال، این همه ترافیک راه می اندازیم برای یک لیوان سنیچ؟ که امام زمان مثلن به دنیا آمد؟ اما بعد یادِ روز هایی افتادم که آنها را عزای عمومی1 نامیدند و بعد دوباره که به این حجم از شادیِ کاذب، آن حجم از لیوان های پلاستیکیِ کفِ اسفالت و آن حجم از ترافیک نگاه کردم، دیدم این به آن در می شود و تا صبح مامورین شهرداری جارو بدست و فردا ادامه ی داستان و این است که نمی شود چیزی گفت، وقتی روالِ کار همین است !

پ.ن|
اگر قدرتش را داشتم، لابلای تاریخ یک جای خالی برای عروسیِ امام زمان در نظر می گرفتم.

پ.ن2|
ملت ما به روز های شاد تر نیاز دارد.

1: عزای عمومی روزیست که کاباره های شهر ما تعطیل، جشن ها و مهمانی ها و حتا دورهمی ها هم تعطیل، همجا سیاه و رسانه ملی فقط صدای گریه پخش می کند.
  • مهر ارسنج
چندی ست لابلای روزمرگیَ م مدام این فکر به سرم می زند که: "باید دوباره رو کرد به وبلاگ نویسی". اما حال که نشسته ام و یک مجاز خانه ی جدید برای خود ساخته ام، هیچ نمی دانم آن همه فکر و خیال که مثل موریانه وجودم را می خورند، در کدام یک از پَستو های مغزم چپیده اند.
در هر حال، باز هم من هستم و یک کیبُرد و مقداری حروف که با کسرِ "واو"ش می شود حرف زد و این حرف زدن، آرزوی دیرینه ام هست که هرچند شاید گوشی برای خطِ فکری ام نباشد، لیکن نوشتن همواره لطف دیگری دارد، حتا اگر خواننده گُنگ باشد.
  • مهر ارسنج